خرید بک لینک
من وقتي مي‌خواستم پايان نامه رو آغاز کنم، يني دقيقا اون وقتي که تازه چطوري نوشتن دستم اومده بود و داشتم خوب جلو ميرفتم و پروپوزالم تاييد شده بود و داشتم تند تند جلو ميرفتم،‌ انقد ذوق زده و هيجان‌زده و نسبتا خوشحال بودم که اصلا باورم نميشد آدم‌هايي در اين دنيا از ترس نزديک شدن به اين قضيه همه چيزو رها کنن و برن. بعد از يه استراحت يه ماهه که از ابتداي ارديبهشت به صورت جدي آغاز کردم پايان نامه رو نوشتن اولش تقريبا انگيزه هزار و ذوق صدهزار هر صفحه رو مينوشتم و ميرفتم جلو .اصلا فکر ميکردم ذره به ذره

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

چندوقت پيش يه نفر يه جايي نوشته بود که بعد از 26 27 سالگي معناي موفقيت برام جامعا عوض شد. ديگه موفقيت برام کسب درآمد و شغل و موقعيت بالا نبود، ديگه برنده شدن تو مسابقه هاي زندگي نبود، خود زندگي بود و من چقدر يهو فرو رفتم تو فکر. مني که 24 ساعته درحال مسابقه دادنم با همه عالم. مني که ميدونم مدام در حال رقابت کردنم با همه ي دنيا. مني که اگر ميدوم تا به جايي برسم براي اينه که خودم رو به آدم ها و چيزهايي که نميدونم کين ثابت کنم. مني که گاهي از اين همه کار کردن و سخت کار کردن خسته م و حس ميکنم دارم ا

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

اگر پارسي بلاگ و اين وبلاگ آدم بود، قطعا يه آدم با طرحواره رهاشدگي بود. اين درباره اکثر فضاهاي مجازي ( به جز توييتر البته) صادقه. فضاهايي که ما خيلي وقتها با بي ثباتي افکارمون يهو رهاشون ميکنيم و وقتي سرمون خلوته يهو يادشون ميفتيم! حالا بحث خيلي روانشناسي شد:)) ولي خب ميخواستم با اين مقدمه نه چندان دلچسب بگم که واقعا هروقت که از هر فضاي مجازي ديگه اي دلزده ميشم ياد پارسي بلاگ و اين وبلاگ بخت برگشته ميفتم. اين روزها براي من روزاي خيلي خيلي حيلي بديه. در حاليکه پايان نامه م تموم شده و حالا دست داو

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

ريحانه چند روز پيش گفت: ميگم تو هم موافقي که اين احساساتي مثل دلتنگي و عشق و غم عميق وجود ندارند و ناشي از طرحواره‌هان؟ مثل برق گرفته ها گفتم : خيييييييييييلي!  بعد ذوق زده توضيح دادم که اصالت اين احساسات اصلا مشخص نيست. ما يک سري احساسات معمولي داريم به نام محبت، ناراحتي، خوشحالي و ... .ولي اينا در هر موقعيتي براي هر آدمي متفاوته پس ميتونيم بگيم احساسات عميق مثل عشق مثلا ناشي از طرحواره هاي هر شخصه که باعث ميشه عده اي ادم براش جذاب باشن که براي بقيه نيستند. يا مثلا يک اتفاقي ميفته که فقط براي ي

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

Please enable cookies. What happened? You've requested a page on a website (tasnim74.parsiblog.com) that is on the Cloudflare network. Cloudflare is currently unable to resolve your requested domain (tasnim74.parsiblog.com). There are two potential causes of this: Most likely: if the owner just signed up for Cloudflare it can take a few minutes for the website's information to be distributed to our global network. Less likely: something is wrong with this site's configuration. Usually this

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

تا حالا کسيو ديديد که از برگشتن به درس خوندن - که کلا يه ماه بوده رهاش کرده - انقد ذوق کنه که من دارم ذوق ميکنم؟ گاهي اوقات از اينطور پناه بردن به درس خوندن نگران ميشم. يه ماه پيش کنکور دکترا دادم درحاليکه متنفر بودم دوباره ابتدا کنم مقطع جديدي رو و دوباره درگيري با تز و پايان نامه و ... . حالا امروز شروع کار کردم به مقاله نوشتن . من سالمم جدي؟ از چي دارم فرار ميکنم؟ اصلا فرار ميکنم؟ چيزي رو ندارم که ازش به درس پناه ببرم؟ بيشتر از ذوق براي کار جديد ، براي درس خوندن جديد حالم خوبه. حسم ميگه دارم

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

دير شده؟ نه فکر نکنمفکر نمي‌کنم براي پيدا کردن مسير زندگي، بيست و پنج-شش سالگي خيلي دير شده باشه. دو ماه پيش حدودا نتايج کنکور دکترا اومد و من با اينکه رتبه م 50 شده بود، جايي که ميخواستم قبول نشدم و قيدش رو زدم. اول کلي گريه کردم بابت اينکه خانواده و استادمو نااميد کردم. بعد گفتم فدا سرت بابا، يه کاري مي‌کني ديگه. بعد ابتدا کردم به کارهاي ديگه اي مثل مقاله نوشتن، کارگاه گذاشتن و راه اندازي يه کارگروه. بعد تدريس رو پي گرفتم و يهو اون وسط چي شد؟ يه کار خيلي عجيب و غيرمنتظره افتاد تو دامنم. توليد

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

درحاليکه فکر ميکردم از آخرين باري که اينجا چيزي نوشتم حداقل يک سالي گذشته باشه اما هشت نه ماه گذشته بود . کلماتي که مرداد ماه توي اين صفحه نوشته شده بود انقد برام دور بود که باورم نميشد اون آدم منم. البته اون آدم همچنان من بودم و تغيير خاصي نکرده بودم. اما زندگيم به قدري چرخيده از اون موقع که جدي جدي خوندن اتفاقات گذشته و من ِ قبل برام هيجان انگيزه!يادم مياد درست وقتي که کنکور دکترا قبول نشدم و گريه مي‌کردم، به خودم گفتم خب! گويا خدا برام يه برنامه‌اي داره که چنين اتفاق عجيب غريبي افتاد! بعد چي

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

دارم از آن بالا تو را نگاه مي‌کنم. از سه سال پيش تا در زمان حاضر ، من عوض شده‌ام، اين کشور عوض شده است، حتي نگاه من به اين کشور هم تغيير کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا مي‌خندي و نگاه مي‌کني. شايد برعکس سه سال پيش، حالا هيچ اشتراک خاصي با ديدگاه و عقايد تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه مي‌کنم لبخند تو را مي‌بينم. درست مثل روزي که رفته بودي و من پر پر مي‌زدم و مي‌ديدم که از آن بالا به تک به تک ما نگاه مي‌کردي و مي‌خنديدي.اين کلمات، اين نوع نوشته‌ها مدت‌هاست از سرم افتاده. حتي‌تر اگر جايي

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

سکوت کرده‌م و به حرف‌هايشان گوش مي‌کنم. اين جمله را هم خودم سال‌هاي سال تکرار کرده بودم. از اينکه به مقابله با خدا به جنگ بلند شوم مي‌ترسيدم هميشه. مرحله آخر کفر، يک وجب مانده به عاقبت نابخيري. درست دم دم دروازه جهنم. اين چيزي بود که درون اين جمله نشسته بود: «عناد با خدا به طور علني»من اما برايم مهم بود که خدا بداند دارم با او بد تا مي‌کنم. از نديدن و انکارش تا برخلاف دستوراتش عمل کردن. گفته بود نماز بخوانم؟ نمي‌خوانم. روزه؟ نمي‌گيرم. حجاب؟ نخواهم داشت-هرچند اين يکي را بعيد مي‌دانم او گفته باشد.

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

صفحه بندی